نویسنده : آرزو
خدایا کفر نمی گویم ، پریشانم چه می خواهی تو از جانم ، مرابی آنکه خودخواهم اسیر زندگی کردی ، خداوندا تو مسئولی خداوندا تو تنهایی و من تنها ، تو یکتایی و بی همتا ، و لیکن من نه یکتایم ، نه بی همتا فقط تنهای تنهایم…
۰۰يک نفر امد قرارم را گرفت۰۰
برگ و بار و شاخسارم را گرفت ![]()
چهار فصل من بهار بود ، حيف ۰![]()
۰۰۰باد پائيزي بهارم را گرفت۰۰
۰۰اعتباري داشتم در پيش عشق۰ ![]()
۰۰با نگاهي ، اعتبارم را گرفت۰ ![]()
عشق يا چيزي شبيه عشق بود۰۰ ![]()
آمد و دار و ندارم را گرفت . . . ![]()
به حق اون خداوندی که یکتاست ، وجودش باعث گرمی دلهاست. دلم در عاشقی به قد دریاست ولیکن مثل دریا تک و تنهاست.
چو گل های شقایق داغدارم / بیا پروانه شو بنشین کنارم / بشو مرهم به زخم قلبم ای دوست / که خنجر خورده ی این روزگارم.
چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ، افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست.
دگر حس شقایق را نداری هوای قلب عاشق را نداری از آن چشمان خون سرد تو پیداست ، که قلب تنگ سابق را نداری . . .